هفته ای که گذشت ، خونه مامان منظر بودیم ، اینقدر من و دوست داشتن که نمیذاشتن برگردیم خونمون..
آشپزخونه مامانی به اندازه 10 سانت بالاتر از سطح پذیرائیشون بود و منی که اینقده زود یاد گرفته بودم از سه چهار تا پله بیام ، پائین ، ان در خم این جقله پله مانده بودم و کلی سوژه خنده .. نیست که اشپزخانه عشقولانه من می باشد ، هی تند تند میرفتم اونجا ودوباره درمونده پائین اومدن می شدم..
اخرین شبی که اونجا بودیم مامانی (مامان فاطمه) هم اومد اونجا و شب همگی به پیشنهاد مامان رفتیم پیتزا مادر!!
به من و دیانا وهلنا خیلی خوش گذشت وبقیه هم از صدای خنده و بازی ما ذوق می کردن..
عجب شب خفن دوست داشتنی ای بود.
من توی ماشین خوابم برده بود و وقتی رسیدیم خواب بودم ، اما خیلی زودبیدار شدم..
اینجا تازه از خواب بیدار شده بودم

از من فقط به صرف سیب زمینی پذیرائی شد ..

معرفی می کنم از سمت چپ: دیانا ( دختر عمه مژگان) هلنا ( دختر عمه مریم)

من اینجا شو خیلی دوست داشتم


اگه گفتید اون وسط چی می بینید، اینقده خوب بود ، خودم و ول کرده بودم وسط توپا ، بعضی وقتا سرم می رفت زیر توپها ولی صدام در نمی یومد ، مامانی من از اینا زیاد دوست دارم ، تند تند من وبیار اینجا
